ابن زیاد را از نامدارترین جلادان روزگار دانستهاند، و یزید با اختیارات تام، او را برای سرکوبی مخالفان و حل مسأله حسین ابن علی(ع) به فرمانداری کوفه منصوب کرد. و او نیز پس از کشتار کربلا، مژده حل شدن این مشکل را بوسیله قاصدی به اطلاع یزید میرساند، و در مورد اسیران و سرهای شهداء از او کسب تکلیف میکند. مژده فتح کربلا، چنان یزید را غرق شادی مینماید که تصمیم میگیرد مردم را هم در این شادی شریک کند، شام مرکز حکومت یزید، در مستی و چراغانی و شادی، غرق میشود. به دستور یزید اسیران و سرهای شهداء هم به شام فرستاده میشوند، یزید هم مثل ابن زیاد، در شام جشن عمومی ترتیب داده و طبقات مختلف مردم را برای تماشای این پیروزی بزرگ(؟) دعوت کردهاند. اسیران در غل و زنجیر و خسته از راه طولانی که طی کردهاند وارد کاخ یزید میگردند. سر بریدة امام حسین(ع) را جلو یزید قرار دادهاند، یزید که گویا هنوز از لبهای حسین(ع) وحشت دارد، با چوبدستیش بر لبهای امام میکوبد و مستانه شعر میخواند : «کاش پدران من که در جنگ بدر به شمشیر یاران محمد(ص) کشته شدهاند، در اینجا بودند و مرا میدیدند که خونشان را میستانم، به شادی بر من آفرین میخواندند و دست مریزادم میگفتند»
یزید همچنان شعرش را میخواند و با چوب بر لبهای حسین(ع) میزد که ناگهان زینب(س) قد برافراشت و فریاد زد: «ای یزید، خدا و پیامبرش، چه راست گفتهاند که سرانجام آنان که در تیرگی گناه فرو رفتند، تیرهتر خواهد شد، یزید تو گمان میکنی، اکنون که این سرزمین پهناور را برای ما تنگ و این افق روشن آسمان را در دیدگان ما تاریک نمودهای، و ما را همچون اسیران، در آبادیها گرداندهای، اینها برای ما در پیشگاه خدا سرشکستگی و خواری است، و او لطفش را از ما بریده، و تو در پیش او سرافراز و عزیز و مورد لطف هستی، یزید تو پنداشتهای که این پیشامد تو را نزد خدا عزیز کرده است؟ تو امروز فرصت یافتهای و مهلت داری. گوش کن که خدا در این باره چه میگوید: آنها که کفر پیشه کردهاند، نه گمان کنند که فرصت و مهلتهایی که بدیشان دادهایم، به سودشان خواهد بود، نه، چنین نیست، ما آنان را مهلت دادهایم تا خویشتن را خوب بشناسند و سر حدّ توانایی گناه و جنایت خویش را ببینند و البته که کیفری ذلت بار خواهند داشت . . . با چوبدستی بر دندانهای حسین(ع) میکوبی، و چرا چنین نکنی، که تو هر زخمی که دلت خواست زدی و برای اینکه کینههای دیرینهات را از دل، ریشه کن کنی، خون دودمان پیامبر را برزمین ریختی. یزید هنوز دیر نیست و تو بزودی در پیشگاه خدا خوانده خواهی شد و به همان پدرانت که آرزوی دیدنشان را داری خواهی پیوست، آنگاه آرزو خواهی داشت، که کور و لال بودی و این سخنان مستانه امروزت را بر زبان نیاورده بودی . . . یزید، روزی که داوری به دست خدا، و دادخواهی با محمّد(ص) باشد، و تمام بندبند وجودت به جنایتهای تو گواهی دهند، پدرت و آنها که ترا بر این تخت نشانیدند و بر گردن مسلمانان سوار کردند، آن روز خواهند فهمید که چه جنایتی را مرتکب شدهاند و چه کیفری در انتظار دارند . . . یزید، کوتاهی مکن، همه تواناییهایت را بکار ببر، بخدا هرگز نخواهی توانست دامنت را از لکه ننگ و عار ستمها شستشو دهی، من آن خدایی را ستایش میکنم که سرانجام کار جوان بهشتی را به سعادت و خوشنودی خویش منتهی ساخت . . .»
به خاطر داشته باشید که این خطبه را زنی اسیر، در برابر جلادان تخت نشین ایراد کرده است. همه مورخان نوشتهاند که زینب(س) چنان سکوتی بر فضای کاخ آفریده بود که حتی پس از پایان خطابهاش، تا چند لحظه، از هیچکس حرکت و صدایی شنیده نمیشد، حتی یزید هم بر روی تخت خودش، مثل دیگران، مات شده بود. زینب(س) در این خطابه، چنان دلاورانه و بیباکانه بر یزید هجوم آورده و چنان بیامان بر جان او حمله نموده است که گویی او را به اسیری گرفته است!
خطبه به موقع، و حساس زینب(س)، کار خود را کرد و تکانی بیدار کن به مغزهای شستشو شدۀ جامعه وارد کرد، حتّی زنان حرمسرای یزید هم بر او شوریدند. این است که یزید از این پس با اسیران به نرمی رفتار میکند و با همة فخر و مباهاتی که به فتح کربلا داشت، اکنون در صدد تبرئة خویش برآمده و گناه فاجعه کربلا را به گردن ابن زیاد میاندازد و پیش مردم به تظاهر، از ابن زیاد بدگویی میکند و بیش از گذشته، خود را نیازمند تظاهر به دینداری و عوامفریبی و تحمیق تودهها میبیند، هر روز به مسجد میرود و برای مردم نماز میخواند، و برای اسیران کربلا، مکان مناسبی آماده نموده و در آنجا سکونت میهد، امّا مستمراً مورد ملامت اطرافیان و مردم قرار میگیرد و چارهای جز انداختن گناه جنایت کربلا، به گردن ابن زیاد و عمر سعد ندارد. اینک فاتحان کربلا، دشمن را تا کاخ یزید دنبال کرده و رسوایشان نمودهاند و یزید چارهای جز پناه بردن به مذهب و مسجد در خود نمیبیند. آیا اسیران فاتح، این سنگر را نیز فتح و از دست یزید خواهند گرفت؟!
مدیرکل سابق وزارت کشور و استاد دانشگاه